بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
دشمنى و لجالجت هاى بیهود ه دشمنان اسلام و مغرضانی که خود را در لفافه دیگر ادیان پنهان کردند در طول تاریخ بر علیه اسلام و مسلمانان بر هیچ کس مخفى و پوشیده نیست ، اینها به دلیل عناد و دشمنى سرسختانهی که در حق قران و مسلمانان روا داشتند مورد لعن الهى قرار گرفتند به گونهى که ما مسلمانان در هر شبانه روز و در حین نماز، از خدا مىخواهیم
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَصِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لا الضَّالِّینَ»[1]
ما را به راه راست هدایت فرما راه آنها که بر آنان نعمت دادى نه آنها که بر ایشان غضب کردى و نه گمراهان«به اعتقاد جمعى از مفسران مراد از «ضالین» منحرفین نصارى و منظور از «مغضوب علیهم» منحرفان یهود مى باشند»[2]خداوند متعال در قران کریم تلاشهاى مذبوحانه، ذلیلانه و ناموفق اینها را با یک تشبیه منحصر به فرد چنین بیان مى فرماید:«یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ »[3]
«اینها مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند ولى خداوند اراده کرده است که این نور الهى را هم چنان گستردهتر و کاملتر سازد، تا همه جهان را فرا گیرد، و تمام جهانیان از پرتو آن بهره گیرند هر چند کافران را خوشایند نباشد. و بعد در ادامه پیروزى و فراگیر شدن اسلام برکل گیتى را نوید مى بخشد و مى فرماید:«هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ»[4]
او کسى است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر تمام ادیان پیروز و غالب گرداند، هر چند مشرکان را خوشایند نباشد.
همه خوب می دانیم که:سالها پیش مرقد امام حسین (ع) را تخریب کردندو زمین آن شخم زده و به آب بستند ! و و باز در چند سال پیش خود نیز دیدیم که بمب در حرم امام رضا (ع) منفجر کردند و همچنین گنبد و بارگاه امام عسگری را چگونه ویرانه کردند. و ما توقع نداشته و نداریم که دست غیب الهی برآمده و مانع این اتفاقات شود.
ما پذیرفته ایم بنا نیست با تفاوت های ظاهری در دنیا مردم مجبور به ایمان شودند. راه کفر باز گذاشته شده تا اختیار معنا یابد و به انسان اجازه داده شده که شنیع ترین اعمال را انجام دهد. و اما ما نباید اجازه دهیم نقدس شکنی شود .
بارها دلهای همه مسلمانان و مومنین بلکه دل هر انسان آزاده ای از عمل شنیعی که در هتک حرمت قران و ائمه صورت گرفته است به درد آمده. ما مسلمانان هرگر نخواهیم گذاشت اینچنین بی حرمتی ها عادی شود و دشمنان دین مبین اسلام هر روز با گستاخی بیشتر عملی زشت تر را در حق قران و مسلمانان انجام دهند.
حال شاهد و ناظر تولید اهنگ ها و ترانه های توهم امیز و شنیع نسبت به ساحت مقدس ائمه هستیم که دل همه مسلمانان از شیعه و سنی را به درد اورده.تمســـخر بیشرمانه " شاهین نجفی " در آهنگ جدیدش بنام
"نــقی" به حرمت امام رضا (ع) و تصویر کاور وقیـــح این آهنگ که از
س*ی*ن*ه به عنوان گنبد حرم استفاده شده ،...!!!
کسانى که کافر شدند گمان نکنند مهلتى که بآنها مىدهیم بصلاحشان است، فقط مهلت مىدهیم که گناه بیافزایند و آنها راست عذابى خوار کننده (آل عمران 178)آنان مکر کردند، و خدا هم مکر کرد، و خدا بهترین مکرکنندگان است (آل عمران 54)
آنها که کافر شدهاند گمان نکنید که ناتوان کننده خدا هستند، جایگاهشان آتش است و آن بد جایگاهى است (نور 57)
شرم و ننگ بر این انسانما ها.. هر ساله شاهد مسلمان شدن پیروان ادیان دیگر هستیم که به واسطه معجزات و راهبری ائمه در زندگیشان اسلام را پذیرفته اند. حال انکه نا اهلانی انچنین به مقدسات توهین کرده و خود را در لجنزار کفرو نفاق با ادعای روشنفکری و تجدد به دریوزه گی افتاده و اینچنین اقداماتی میکنند
از این جهت جبهه وبلاگی غدیر نیز همانند دیگر دوستان و کاربران این عمل مذبوهانه دشمن را در هتک حرمت ارزشها و مبانی دین اسلام رامحکوم کرده و در این بیانیه انزجار خود را از این نوع اعمال اعلام می دارد همچنین بر خود و دیگر دوستان فعال در این عرصه تکلیف میداند تا ضمن محکوم کردن این گونه اعمال در راه تبیین و تعریف و رو شنگری دینی در این فضا گامهای بلندی را برداشته تا ان شا الله دشمنان دیگر نتوانند دست به چنین اعمالی بزنند واز ایستاده گی پیروان بحق اسلام درس عبرت گرفته و از آنچه در انتظارشان این بی حرمتی ها است خود را دور سازند وگرنه در روی این کره خاکی به سزای اعمالشان خواهند رسید .
دوستانی که از این جنبش حمایت خواهند کرد یا این متن و بنر جنبش و یا بیانیه ای از خود با نام جنبش را در وبلاگهای خود نصب و ایجاد نمایند.
حضرت امام روح الله (قدس الله سره):
هر که به رسول خدا اهانت کند، هر که به ائمه خدا اهانت کند
واجب القتل است.
بيانات امام در جمع وعاظ و روحانيون تهران، صحيفه نور، ج8، ص66.
وَ کانَ حَقّاً عَلَینا نَصرُ المُؤمِنین
اين خاطره را همان سال 87 در اتوبوسي كه راهي نور بود، از يكي از راويان نوراني شنيدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سيخ ميكند... بخوانيدش كه قطعا خالي از لطف نيست:
"چند سال قبل اتوبوسي از دانشجويان دختر يكي از دانشگاههاي بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشمتان روز بد نبيند... آنقدر سانتال مانتال و عجيب و غريب بودند كه هيچ كدام از راويان، تحمل نيم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوقالعاده خراب بود. آرايش آنچناني، مانتوي تنگ و روسري هم كه ديگر روسري نبود، شال گردن شده بود.
اخلاقشان را هم كه نپرس... حتي اجازه يك كلمه حرف زدن به راوي را نميدادند، فقط ميخنديدند و مسخره ميكردند و آوازهاي آنچناني بود كه...
از هر دري خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ يعني نگذاشتند كه بشود...
ديدم فايدهاي ندارد! گوش اين جماعت اناث، بدهكار خاطره و روايت نيست كه نيست!
بايد از راه ديگري وارد ميشدم... ناگهان فكري به ذهنم رسيد... اما... سخت بود و فقط از شهدا برميآمد...
سپردم به خودشان و شروع كردم.
گفتم: بياييد با هم شرط ببنديم!
خنديدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
گفتم: آره!!!
گفتند: حالا چه شرطي؟
گفتم: من شما را به يكي از مناطق جنگي ميبرم و معجزهاي نشانتان ميدهم، اگر به معجزه بودنش اطمينان پيدا كرديد، قول بدهيد راهتان را تغيير دهيد و به دستورات اسلام عمل كنيد.
گفتند: اگر نتوانستي معجزه كني، چه؟
گفتم: هرچه شما بگوييد.
گفتند: با همين چفيهاي كه به گردنت انداختهاي، ميايي وسط اتوبوس و شروع ميكني به رقصيدن!!!
اول انگار دچار برقگرفتگي شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد ياد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آنها سپردم و قبول كردم.
دوباره همهشون زدند زير خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفيه بياد وسط اين همه دختر و...
در طول مسير هم از جلفبازيهاي اين جماعت حرص ميخوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمين بيندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك ميخواستم...
ميدانستم در اثر يك حادثه، يادمان شهداي طلائيه سوخته و قبرهاي آنها بيحفاظ است...
از طرفي ميدانستم آنها اگر بخواهند، قيامت هم برپا ميكنند، چه رسد به معجزه!!!
به طلائيه كه رسيديم، همهشان را جمع كردم و راه افتاديم ... اما آنها كه دستبردار نبودند! حتي يك لحظه هم از شوخيهاي جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خندههاي بلند دست برنميداشتند و دائم هم مرا مسخره ميكردند.
كنار قبور مطهر شهداي طلائيه كه رسيديم، يك نفر از بين جمعيت گفت: پس كو اين معجزه حاج آقا! ما كه اينجا جز خاك و چند تا سنگ قبر چيز ديگهاي نميبينيم! به دنبال حرف او بقيه هم شروع كردند: حاج آقا بايد...
براي آخرين بار دل سپردم. يا اباالفضل گفتم و از يكي از بچهها خواستم يك ليوان آب بدهد.
آب را روي قبور مطهر پاشيدم و...
تمام فضاي طلائيه پر از شميم مطهر و معطر بهشت شد... عطري كه هيچ جاي دنيا مثل آن پيدا نميشود! همه اون دختراي بيحجاب و قرتي، مست شده بودند از شميم عطري كه طلائيه را پر كرده بود. طلائيه آن روز بوي بهشت ميداد...
همهشان روي خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روي قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهاي فرزند از دست داده ضجه ميزدند ... شهدا خودي نشان داده بودند و دست همهشان را گرفته بودند. چشمهاشان رنگ خون گرفته بود و صداي محزونشان به سختي شنيده ميشد. هرچه كردم نتوانستم آنها را از روي قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آنجا بمانند. بالاخره با كلي اصرار و التماس آنها را از بهشتيترين خاك دنيا بلند كردم ...
به اتوبوس كه رسيديم، خواستم بگويم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه ديدم روسريها كاملا سر را پوشاندهاند و چفيهها روي گردنشان خودنمايي ميكند.
هنوز بيقرار بودند... چند دقيقهاي گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت ميكردند...
پرسيدم: به كجا رسيديد؟ چيزي نگفتند.
سال بعد كه براي رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهميدم همهشان بالاتفاق، دانشگاه را رها كردهاند و بهجامعهالزهراي قم رفتهاند ... آري آنان سر قولشان به شهدا مانده بودند ..."

سلام
آقای ولایتی با سوار شدن بر آزرا نمی توان به داد مستضعفین رسید !!!!!
علامه مصباح می فرمایند نماینده ای به درد بخور هست که طعم فقر را چشیده باشد
سلام
داشتم عکس های اولین جایزه سینمایی گفتمان انقلاب اسلامی رو نگاه می کردم
هر چه گشتم از مسئولان وزارت ارشاد خبری نبود نمی دانم چرا !!!!
شاید وقت نداشته اند بیایند برای مراسم
آخر جشنواره فیلم فجر که برای آدم وقت نمی گذارد
حاضرند چندین ساعت بروند و اختتامیه را ببینند ولی برای افرادی چون وحید جلیلی و یا فرزند مصطفی عزیز
وقت ندارند .البته شاید اینجا از کف و سوت و مسخره بازی خبری نیست
وقت آقایان برای حزب اللهی ها نیست !!!!
راستی یادم رفت بگویم رسانه آقای ضرغامی هم برای اینان وقت ندارد
وقت رسانه برای اینان نیست برای سریال های بی محتوای این رسانه هست
برای آقای افروغ هست که هر چه دلش بخواهد به ولایت فقیه توهین کنند
به قول حاج سعید بچه حزب اللهی ها همیشه مظلومند !!!!
آن روزها من فقط یک پسر بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعههایت و آب خوردن از سقاخانهاتْ با کاسههای طلاییاش، دوست میداشتم.
آنچه از تو در خاطر کودکانهام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو میکرد.
پدر مرا بر روی شانههایش سوار میکرد تا در میان خیل جمعیتی که گرداگرد ضریح نورانیات میچرخیدند، دستم به پنجرههای ضریحت برسد و بتوانم آن را ببوسم.
بعد، پدر گوشهای مینشست و زیارتنامه میخواند و من بر روی سنگهای مرمر صحن آیینهات، بازی میکردم.
یکبار ضمن بازگشت از زیارت، در حالی که پدر کفشهایم را از کفشداری میگرفت، دستم از میان دست پدر رها شد و جمعیت مرا با خودش برد. هر چه چشم چرخاندم، پدر را ندیدم.
پای برهنه در حیاط شروع به دویدن کردم؛ آنقدر سراسیمه که کبوترها و یا کریمهایت را که روی زمین مشغول گندم خوردن بودند، ترساندم و یک دفعه یک دسته کبوتر به هوا پرید! چند بار پدر را صدا زدم، اما وقتی جوابی نشنیدم، کم کم فریادهایم به بغض تبدیل شد و گریهام گرفت.
ازا ین که گم شده بودم، خیلی ترسیدم؛ با خودم گفتم شاید چون پسر بدی شدهام پدر مرا از یاد برده است.
از خیال اینکه مرا رها کرده باشند و به حال خود گذاشته باشند گریهام بیشتتر شد.
یک دفعه یاد بیبی افتادم که همیشه میگفت: امام هشتم علیهالسلام ، غریب نواز است و دعای در راه ماندگان را اجابت میکند.
یاد قصه صیاد و آهو افتادم که بارها بیبی برایم تعریف کردده بود و پدر عکس آن را در اتاق زده بود.
همان جا که ایستاده بودم، رویم را به طرف حرمت چرخاندم و مثل اوقاتی که مادر با تو حرف میزد و دعا میخوان چشمهایم را بستم و از دلم گذشت: یا امام رضا علیهالسلام ! اگر کمکم کنی، قول میدهم که دیگر پسر خوبی شوم!
هنوز شیرین خلوت با تو در دلم بود که جمعیت از هم شکافت و سایه پدرم بر سرم افتاد...
حالا دیگر همه میگویند که من برای خودم آقایی شدهام و به قول معروف سری تو سرها درآوردهام؛ اما هنوز هر وقت کاسههای طلایی سقاخانهات را میبینم و صدای نقارهخانهات هنگام اذان در گوشم میپیچید، به یاد آن قولی میافتم که به تو دادم و از خودم خجالت میکشم.
چون این روزها صفا و صمیمیت کودکانهام را از دست دادهام و از صداقت و معصومیت بچگیهایم دور شدهام و دیگر نمیتوانم با آن خلوص و سادگی با تو حرف بزنم.
احساس میکنم مدتهاست که زیر قولم زدم و پسر بدی شدهام.
شاید بهتر باشد یک بار دیگر در حرمت گم شوم.
دلم برای گریستن تنگ است!
این جمله رو هم اضافه کنید
دیدار با مهدی فاطمه (عج)
و در آخر هم
شهادت در راه امام زمان (عج)
پ ن : چه آرزویی هایی دارم هااااااا
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... ( *)می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم!!!!
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
قانون اساسی به رهبر حق داده بگوید فلانی وزیر باشد یا نباشد،
اگر رهبری گفت فلانی وزیر باشد و شما بگویی نباشد
اول باید کفاره بدهی چون قسم را شکستی.



